
1
حیرت زده ام تشنه ی یک جرعه جوابم
ای مردم دنیا برسانید به آبم
آیا پس از دشت رهی هست؟دهی هست؟
یا اینکه به بیراهی دویده است شتابم؟
من کوزه به دوش آمده ام چشمه به چشمه
شاید که تو را ای عطش گنگ بیابم
آهی و نگاهی...دریغا که خطا بود
یک عمر که با آینه ها بود خطابم
هر صبح من و حسرت خفتن
هر شب من و اندوه که حیف است بخوابم
چون صاعقه هر بار که عشق آمد و گل کرد
یک شعله نوشتند ملائک به حسابم
می نوشم از این تلخ اگر آتش اگر آب
حیرت زده ام تشنه ی یک جرعه جوابم
2
گل می شکفد دم به دم از خاک به پایت
همْ ریشه ی باران و بهار است صدایت
گل کاشتی و لاله نشاندی و گذشتی
پیداست بر این دامن صحرا رد پایت
از نسل کدامین شب مطبوع بهاری است
آن گیسوی آشفته ی در باد رهایت؟
با آتشم آمیخت نگاهی که تو کردی
بر خرمن من شعله چکید از مژه هایت
بر چهره بخوان شرح مرا قطره به قطره
اشکم همه را ترجمه کرده است برایت
امشب غزلم را صله ی چشم تو کردم
ای شعرترین شعرترین شعر فدایت
در هر غزلم با تو طلوعی است دوباره
هان تا غزل بعد سپردم به خدایت
3
تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم
وین پرده به فریاد دریدن نتوانیم
وقتی که قدمها همه آلودة یأسند
پیداست به مقصود ر1ن نتوانیم
وحشتزدگانیم و چه کابوس شگفتی!
لبریز گریزیم و دویدن نتوانیم
هرچند بهار آمده، محرومیِ ما بین
این باغ پُر از میوه و چیدن نتوانیم
در حنجرهها خورد گره حرف دل ما
فریاد که فریاد کشیدن نتوانیم
این آینهها نیز بهما راست نگفتند
صد آه که از خویش رمیدن نتوانیم.
4
پُر از غروب شدم، وا كنيد پنجره ها را
كه آفتاب بروبد غبار حنجره ها را
درين سكوت لبالب به من پناه ده اي عشق
به من كه باختم امشب تمام قافيه ها را
اميد داشتم اما شتاب حادثه نگذاشت
كه وقف چشم تو باشم تمام ثانيه ها را
به لحن آه, به خط عزا, به لهجه غربت
به سبك گريه نوشتم كتاب مرثيه ها را
درين هميشگي باد كجاست آتش فرياد
كه تا هميشه بشورد سكوت آينه ها را
چه سرنوشت غريبي: بهار و ـ فاصله ـ و باغ
دلم گرفته برايت ، دلم گرفته ـ بهــــــــــارا !
5
جاری است بین ما گله گاهی شبیه عشق
سر رفتنی است حوصله گاهی شبیه عشق
بین من و تو، بین تو و من، به هر دلیل
صد دره است فاصله گاهی شبیه عشق
بیخوابی است و خستگی و حل نمیشود
انگار این معادله گاهی شبیه عشق
گاهی شبیه مرگ ـ دلم جُم نمیخورد
با صد هزار زلزله ـ گاهی شبیه عشق
از هفت شهر، تا ته یک کوچه میدوی
و رفته است قافله گاهی شبیه عشق
گاهی پر از حساب و کتابی شبیه عقل
لبریز شور و ولوله گاهی شبیه عشق
بی پاسخ است پرسش بیرحم روزگار
گاهی شبیه مسئله، گاهی شبیه عشق
دنبال شادمانیام، اما گزیر نیست
از رنجهای حاصله گاهی شبیه عشق
از زیر و بم ـ به گفته سهراب ـ آگه است
پایی که دارد آبله گاهی شبیه عشق
بازی هزار مرحله دارد، صبور باش
سخت است چند مرحله گاهی شبیه عشق
بعضی «نخیر» ها که پُر از لعن و نفرتند
دارند معنی «بله» گاهی شبیه عشق
برچسب:
نویسنده: حسین مقدم