خرید بک لینک
________________________________________________________________________________________________

1

موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند

بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه کبودان افق،صبح دمان

روح باغ اند کزین گونه سیه پوشانند

چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال

لاله ها آینه ی خون سیاووشانند

آن فرو ریخته گل های پریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ

سرخ گل های بهاری همه بی هوشانند

باز در مقدم خونین تو ای روح بهار

بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند

2

گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد

شادم که جز غمت به دلم غم نمی رسد

خورشید اگر به مشت زری وصل گل خرید

هرگز به پاکبازی شبنم نمی رسد

ای ابر رهگذار، به برقی نوازشی

بر کشت زار ما اگرت نم نمی رسد

چون مرغکان گلشن تصویر شیونم

هرگز به گوش آن گل خرم نمی رسد

با آن که همچو آینه ام در غبار غم

گردی ز من به خاطر همدم نمی رسد

3

مستی و هوشیاری و راهی و رهزنی

ابری و آفتابی و تاریک و روشنی

هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو

آیینهدار خاطر هر مرد و هر زنی

در پایتخت سلسله شب، که شهر ماست

همواره روح را به سوی روز، روزنی

نشناخت کس تو را و شگفتا که قرنهاست

حاضر میان انجمن و کوی و برزنی

این سان که در سرود تو خون و طراوت است

صد بیشه ارغوانی و صد باغ سوسنی

ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور

در هر کجا و هیچ کجا، در چه مامنی؟

در مسجدی و گوشهی میخانهات پناه

آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی

هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت

کآینده را به آینگی صبح روشنی

نشگفت اگر که سلسله عاشقان دهر

امروز خامشاند و تو گرم سرودنی

آفاق از چراغ صدای تو روشن است

خاموشیت مباد که فریاد میهنی

4

آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست

با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست

امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است

چون دست او به گردن و دست رقیب نیست

اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود؟

آینه ی تمام نمای حبیب نیست

فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار

صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست

سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند

در آستان عشق فراز و نشیب نیست

آن برق را که می گذرد سرخوش از افق

پروای آشیانه ی این عندلیب نیست شفیعی کدکنی

5

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور شیدایی انبوه هزارنت کو؟

میخزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان

نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزهِ تاتار چه حالی داری؟

دل پولادوشِ شیر شکارانت کو؟

نعره و عربدهی باده گسارانت کو؟

چهرهها درهم و دلها همه بیگانه زهم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟

برچسب: محمدرضا شفیعی کدکنی,اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی,شعرهای محمدرضا شفیعی کدکنی,اشعار دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی,مجموعه اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی, نویسنده: حسین مقدم تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 6:55

صفحه بندی