
1
شب می رسد ز راه.ز راه همیشگی
شب با همان ردای سیاه همیشگی
تردید در برابر بد!
خوب!
نیستی!
چشمت چراغ سبز و سیاه همیشگی
عاشق شدن گناه بزرگیست _گفته اند_
ماییم و ثقل بار گناه همیشگی!
می بینمت که صید دل خسته می کنی
با سحر چشم _مهر گیاه همیشگی_
ای کاش می شد آنکه به ره با ز بینمت
با شرم و نهز ونیم نگاه همیشگی!
نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی
ماهی ولی دریغ نه ماه همیشگی...
(بری بونس هلالی من می خورد تو را_
شب _ماهی بزرگ و سیاه همیشگی)
با بی ستاره های جهان گریه کرده ام
یک آسمان ستاره گواه همیشگی
تا راز دل بگو یم. در خویشتن شدم
سر بر ده ام به چاه به چاه همیشگی
نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی
ماهی ولی دریغ نه ماه همیشگی
خر گوشکم به شعبده می آورم برون
خرگوش تازه ای زکلاه همیشگی
موی تو خرمنی ست طلایی.به دست باد
در چشم من جهان پر کاه همیشگی
آرامش شبانه مگر می توان خرید
با سکه ی قدیمی ماه همیشگی؟
یک باغ بی ترنم مرغان در قفس
سوغات روز
روز تباه همیشگی
حیف از غزل که_تنگ بلور است_پر شود
با اشک گرم و سردی آه همیشگی!
2
آن چه از یاران شنیدم
آن چه در باران گذشت...
آن چه در باران ده
آن روز
بر یاران گذشت...
های های مستها پیچید در بن بستها
طرح یک تابوت در رویای بیماران گذشت...
کوهها را.در خیال پاک.تامرز غروب
سیلی از آوای اندوه عزاداران گذشت
کاروان دختران شرمگین روستا
لاله بر کف در مهی از بهت بسیاران گذشت
در ته تاریک کوچه یک در یچه بسته شد
انتظار بی سرانجام بد انگاران گذشت...
جای پایی ماند و زخمی سبزه زارانرا به تن
جمعه ی جانانه ی گلگشت عیاران گذشت
تا به گورستان رسد_دیدار اهل خاک را_
ماهتاب پیرلنگان از علفزاران گذشت...
3
تو نیستی_(و چه گلها که با بهارانند)
ترانه خوان تو من نیستم- هزارانند
نثارراه تو یک آسمان شقایق سرخ
که گوهران دل افروزشب کناران اند
گریست تلخ که:
((صحرای آسمان خالیست!
ستاره های در او چشم های ماران اند!
نشان مهر گیاهی در این کویر که دید_ز مهرومه _
که در این راه رهسپارانند؟...))
"ولی نه! این الماسگونه_ در دل شب_
نه سکه اند که در قعر چشمه ساران اند.
همین تلالوء الماسگونه می گوید
که باز بسته ی امید بی شمارانند"...
تو _تشنه کام به صحرادمیده!_دل خوش دار
که ابر های سیه.مژده ی بهاران اند
بشسته سر به گریبان-کسی چه می داند؟
که در سواحل شب خیل سوگواران اند...
امید ها که به دل داشتیم می بینی؟
که ساقه های لگد کوب روزگارانند...
تورابه مزرع بی انتهای زرد غروب
انیس و محرم هر روزه کوهسارانند
چراغ جادوی چشمان سبز او روشن!
که نیک عهدو وفا را نگاهداران اند.
4
زما دو خاطره ی بی دوام می ماند
زمی نه حال که دردی به جام می ماند
چه سال ها که زمین بی من و تو خواهد گشت
که صید می رمدازدام و دام می ماند!
از این تردد دایم-که در نظرجاری-
کدام منظره ی مستدام می ماند؟
خطوط منکسری با شتاب می گذرند
بر این صحیغه-که گفت؟-از تو نام می ماند
چه سایه وار سواران در آستان غروب..
چه نقشی؟
از که؟
در این ازدحام می ماند؟
چه باغ ها به گذر ها -پرازشکوفه ی سیب-
چه عطر ها که تورادر مشام می ماند
ستاره ها و سحر هاوصخره هاوسفر...
چه خوب!
(زینهمه بر جا کدام می ماند)
به جر به چهره ی ما خفتگان-که رودرروی-
چه جای پایی ازاین صبح و شام می ماند؟
مسافران زعطش دسته دسته میمیر ند
و چشمه ی حیوان در ظلام می ماند.
برچسب: منوچهر نیستانی,منوچهر نیستانی شعر,دانلود اشعار منوچهر نیستانی,نخودی منوچهر نیستانی,
نویسنده: حسین مقدم